🌻 مهارت‌های ذهنی طراح تعامل؛ ابزارِ اصلی، ذهنِ آدمی است ۴/۷

طراح تعامل با چه‌چیز‌هایی کار می‌کند؟

 

همه چیز در ادامه‌ی مطلب

در مقاله‌ی پیش گفتیم که طراح تعامل، طراحِ رابطه‌ی میان انسان و جهانِ پیرامونش است؛ ابزارها، خدمات، سیستم‌ها و محیط‌ها.
اما حالا پرسش بنیادی‌تری مطرح می‌شود:
خودِ طراح، با چه ابزاری این رابطه را طراحی می‌کند؟

پاسخ کمی غافلگیرکننده:
ابزار اصلی یک طراح تعامل، هیچ نرم‌افزار یا تکنولوژی خاصی نیست. ابزار اصلی او، "ذهنِ خودش" است؛ مجموعه‌ای از ویژگی‌های انسانی و مهارت‌های ذهنی که به او اجازه می‌دهد جهان را آن‌گونه که انسان‌ها تجربه می‌کنند، ببیند و بازطراحی کند.

تکنولوژی تغییر می‌کند، ابزارها عوض می‌شوند، اما توانایی فهمِ انسان، همیشه در قلبِ این حرفه باقی می‌ماند.
همدلی؛ تواناییِ دیدن جهان با چشم دیگری
اولین و شاید مهم‌ترین ویژگی یک طراح تعامل، همدلی است؛ نه همدلیِ احساسیِ صرف، بلکه نوعی همدلیِ شناختی. یعنی توانایی این‌که خود را جای دیگری بگذارد و از نقطه‌نظر او ببیند که:
چه چیزی گیج‌کننده است؟
چه چیزی دشوار است؟
چه چیزی روشن و اطمینان‌بخش است؟

طراحِ تعاملِ خوب، درباره‌ی محیط و اطرافیان و کاربرانش فرضیه نمی‌سازد. او به آن‌ها نگاه میکند، برسی میکند و گوش می‌دهد، رفتارشان را مشاهده می‌کند و می‌پذیرد که ذهنِ او، تنها یک نمونه از هزاران شکلی است که انسان‌ها فکر می‌کنند.
کنجکاوی پرسش‌گر؛ هنرِ گفتنِ «چرا؟»
طراح تعامل، هرگز به ظاهرِ پدیده‌ها قانع نمی‌شود. وقتی مجموعه‌ی تعاملات یک سیستم کاری را انجام می‌دهد، او نمی‌پرسد "چه کرده؟"؛ می‌پرسد: "چرا این‌طور کرده؟ چه انگیزه‌ای دارد؟ چه چیزی او را به این مسیر کشاند؟"

این کنجکاویِ پرسش‌گر، او را از سطح به عمق می‌برد؛ از "شکل" به "معنا". یک ذهن بدون پرسش، هرگز نمی‌تواند طراحی کند؛ چرا که طراحی، خود، پاسخ به یک پرسش عمیق است.
تحمل ابهام؛ راحتی در فضای "ندانستن"
طراحی واقعی، در فضای بلاتکلیفی اتفاق می‌افتد. در ابتدای هر پروژه، پاسخ‌ها نامشخص‌اند؛ مسیرها مبهم‌اند و هیچ نقشه‌ی آماده‌ای وجود ندارد. طراح تعامل باید بتواند در این ابهام نفس بکشد، بدون این‌که زودتر از موعد به پاسخ‌های سطحی پناه ببرد.

برعکسِ آنچه تصور می‌شود، پاسخِ سریع، نشانه‌ی قدرت نیست؛ گاهی ماندن در پرسش، نشانه‌ی بلوغ ذهنی است.
مشاهده‌گری دقیق؛ دیدنِ نادیده‌ها
انسان‌ها بسیاری از رفتارهایشان را ناخودآگاه انجام می‌دهند؛ مسیرهایی که طی می‌کنند، تردیدهایی که دارند، اشتباهاتِ تکراری‌شان.
طراح تعامل، به این لایه‌ی ناخودآگاه نگاه می‌کند.

او به آنچه «"گفته می‌شود" اکتفا نمی‌کند، بلکه به آنچه "انجام می‌شود" یا بهتر بگوییم "آنچه صورت میگیرد" توجه دارد. در این میان است که الگوها، موانع و فرصت‌ها نمایان می‌شوند.
تفکر سیستمی؛ دیدنِ رابطه‌ها، نه فقط اجزا
یک تعامل، هرگز در انزوا رخ نمی‌دهد. هر کنش، بخشی از یک شبکه‌ی بزرگ‌تر از کنش‌هاست. طراح تعامل باید بتواند کلِ سیستم را ببیند؛ این‌که تغییرِ یک دکمه یا طراحی یک رفتار، چگونه بر مسیر بعدی کاربر یا مخاطب اثر می‌گذارد، و این‌که یک تصمیم کوچک، چگونه کلِ تجربه را شکل می‌دهد.

این تفکر سیستمی است که او را از یک "قراردهنده‌ی عناصر" به یک "طراحِ رابطه" تبدیل می‌کند.
آرامش در برابر نقص؛ پذیرشِ اینکه هیچ‌چیز کامل نیست
طراحی، رسیدن به یک نقطه‌ی کامل نیست؛ فرآیندی پیوسته از بهتر شدن است. طراح تعامل می‌داند که هر راه‌حل، نقطه‌ای در مسیر است، نه پایانِ مسیر. او با آزمودن اشتباه می‌آموزد و از بازخوردها نمی‌ترسد؛ چرا که می‌داند رشد، از دلِ دیدنِ نقص‌ها می‌آید.

در نهایت میتوانیم اینگونه بگوییم:
تمام این مهارت‌ها، در یک نقطه به هم می‌رسند؛ در این توانایی که طراح، خودش را بخشی از مرکز جهان بداند و انسان‌ها را آن‌چنان که هستند، نه آن‌چنان که آرزو می‌کند، ببیند.

و یک پرسش:
● اگر همدلی، پرسش‌گری و تحمل ابهام، ابزارهای اصلیِ طراحیِ رابطه هستند، پس آیا هر انسانی که این مهارت‌ها را داشته باشد، می‌تواند طراحِ تعاملِ زندگی خودش باشد؟

○ بنیامین نایب