
صدای خرد شدن استخوانهای روحم را فقط خودم میشنوم؛ همان لحظهای که چشم در چشمشان میدوزم، صدایم را میلرزانم، شانههایم را پایین میاندازم و میگویم من بلد نیستم، من از پس این کار برنمیآیم، دستم را ول کنید که زمین خوردهام. دروغ میگویم. خوب هم بلدم. مغزم مثل یک ساعت دقیق سوئیسی کار میکند و بازوهایم هنوز توان جابهجا کردن کوه را دارند، اما اگر سرپا بایستم، تیغهایشان دوباره گوشت تنم را رنده میکند. سالها فکر میکردم اگر تمام قد بایستم و عصای دستشان باشم، اگر سفره دلم را باز کنم و رازها، زخمها و خستگیهایم را با آنها شریک شوم، ما یک خانواده واقعی، یک حلقه امن و یک پناهگاه بیقیدوشرط میشویم. چه توهم کودکانهای! هر کلمهای که از سر اعتماد گفتم، تبدیل به گلولهای شد در تفنگشان. در هر بگومگو، در هر بزنگاهی که نظرم با آنها یکی نبود، همان تکههای لخت وجودم را مثل آوار روی سرم کوبیدند. فهمیدم این آدمها محرم نیستند؛ آنها باجگیران عاطفی هستند که نشانی رگهای گردنت را میپرسند تا در روز مبادا راحتتر خفهات کنند. از آن روز، تصمیم گرفتم پردهها را بکشم، زبانم را در کام حبس کنم و خودم را به موشمردگی بزنم تا دست از سرم بردارند.
🧩همهچیز در ادامهی مطلب
ذهن مثل یک رودخانه لجنآلود جلو میرود و تصاویر را به دیواره جمجمهام میکوبد. یادم میآید آن شب زمستانی را که تا صبح بیدار ماندم تا گره کور زندگیشان را باز کنم. نجاتشان دادم، اما فردا صبحش چه شد؟ بدهکار شدم. طلبکارانه نگاهم کردند که چرا زودتر نیامدی؟ چرا اینقدر کم گذاشتی؟ و وقتی یک بار، فقط یک بار گفتم خستهام و امروز نوبت من است که نفس بکشم، ورق برگشت. ناگهان تبدیل شدم به یک هیولای بیمعرفت، یک خودخواه بیرحم، یک آدم بیشعور که جز خودش کسی را نمیبیند. این برچسبها مثل اسید صورتم را میسوزاند. اما درد اصلی این نبود که آنها به من بد گفتند؛ درد اصلی هیولایی بود که در تاریکی درونم بیدار شد. من شروع کردم به متنفر شدن از کسانی که خونشان در رگهای من بود. صبح که بیدار میشدم و چهرهشان را پشت میز صبحانه میدیدم، تهوع میگرفتم. از صدای پایشان، از زنگ خوردن تلفنم وقتی نام آنها روی صفحه میافتاد، تمام عضلاتم منقبض میشد. این کینه، این بیزاری بیانتها، داشت روحم را فاسد میکرد.
اما جامعه و سنت به تو یاد ندادهاند که بتوانی از نزدیکانت متنفر باشی. مذهب، خون، پیوند خانوادگی، همه یک چماق بزرگ بالای سرت نگه داشتهاند: تو چطور میتوانی از مادرت، از برادرت، از کسانی که برایت زحمت کشیدهاند بدت بیاید؟ اینجاست که چرخه باطل و کشنده نفرت از خود شروع میشود. از آنها متنفری، بعد در خلوت خودت به خاطر این حس کثیف، به خودت لجن میمالی. رو به آینه میایستی و تف میاندازی روی صورت خودت: عجب جانور پستی هستی! آنها هرچه باشند خانواده تو هستند، تو چطور جرات میکنی از آنها منزجر باشی؟ این عذاب وجدان سمی، این احساس گناه متورم، مثل گاز خردل در تمام ریهات میپیچد و دیگر هوایی برای نفس کشیدن نمیگذارد. هر روز با دو بار گناه از خواب بیدار میشوی: یک بار گناه نرسیدن به خواستههای بیپایان آنها، و بار دیگر گناه نفرتی که شب و روز در رگهایت غلغل میزند.
درست در قعر همین سیاهی، ناگهان راه فرار را کشف کردم: ناتوانی. کشفی تلخ و مسموم، اما بینهایت کارساز. به خودم گفتم چرا باید بجنگم؟ چرا باید فریاد بزنم که حق من این نیست و بعد برچسب بیشعور و خودخواه بخورم؟ چرا رازهایم را بدهم تا با آنها چماق بسازند؟ خیلی ساده است: من دیگر بلد نیستم. من دیگر سواد ندارم، پول ندارم، دستم خالی است، ارادهام سست شده و حافظهام یاری نمیکند. سقوط کردم. این سناریو به شکل معجزهآسایی آرامش آورد. وقتی تو بگویی نمیخواهم، متهم به خودخواهی میشوی؛ اما وقتی بگویی نمیتوانم، نهایتا یک آه از سر دلسوزی میکشند و میگویند طفلک بیعرضه است! بگذار بگویند. بگذار پشت سرم سر تکان بدهند و برای این ناتوانی ساختگی تحقیرم کنند. تحقیر شدن به خاطر بیعرضگی هزار بار قابل تحملتر از این است که تمام وجودت را برای کارهایشان حراج کنی و اگر یک جا کم آوردی، هر روز به روت بیاورند و در چشمانت زل بزنند و بگویند تو میتوانستی و برای ما کاری نکردی.
با این ناتوانی دستساز، خط تلفن را قطع کردم، حریم اتاقم را قفل زدم و اطلاعاتم را سوزاندم. دیگر چیزی از درون من نمیدانند تا آن را وسیله کنترل و گروگانگیری کنند. دیگر انتظار ندارند ارزشهای زندگیام، زمان گرانبهایم و تکههای خرد شده روانم را قربانی حل کردن خرابکاریهای مکرر آنها کنم. با این ماسک خاکستری، از آن دادگاه درونی هم فرار کردم؛ دیگر از آنها متنفر نیستم، چون دیگر آزاری به من نمیرسانند، و وقتی از آنها متنفر نباشم، دیگر از خودم هم بیزار نمیشوم. آرامشی وهمآلود فضا را پر کرد، مثل سکوت بعد از انفجار اتمی.
اما حقیقت تلختر و عریانتر از این آسودگی قلابی است. عواقب این خاکسترنشینی خودخواسته چیست؟ تو برای اینکه دست دشمن را از بریدن پاهایت کوتاه کنی، خودت تبر را برداشتهای و هر دو پایت را از بیخ قطع کردهای. مغزی که سالها ادای خنگی درآورد، کمکم خنگ میشود. ارادهای که ماهها خود را به فلج بودن بزند، واقعا آتروفی میگیرد و از کار میافتد. من برای حفظ مرزهایم، کل قلمروام را به آتش کشیدم. حالا در ویرانهای نشستهام که دست هیچکس به آن نمیرسد، اما خودم هم زیر آوارش محبوس شدهام. این انزوای فرساینده، این شانه خالی کردن دائمی از بار زندگی، هویت واقعیام را بلعیده است. دیگر مرزی میان نمایش ناتوانی و سقوط واقعی وجود ندارد. هر روز صبح که نقاب یک انسان درمانده را به صورت میزنم تا از تیررس قضاوتها و باجگیریهای آنها در امان باشم، یک تکه از پتانسیل ناب انسانیام را دفن میکنم. آیا امنیتی که به قیمت دفن کردن تواناییها، منجمد کردن احساسات و پذیرش حقارت به دست بیاید، ارزش زیستن دارد، یا فقط شکل تمیزتری از خودکشی تدریجی است؟
○بنیامین نایب