
دمدانی و دمخواهی و دمسازی
چرا از نگاه ما(طراحان تعامل) روابط و تعاملات، در زندگی، معمای سرنوشت است؟
تَوَهُمِ تنهایی در جهان پیوسته
گاهی در خلوت خود، با صدای بلند یا در سکوت ذهن، از خود میپرسیم: «چرا با وجود تمام تلاشها، مسیر زندگی آنطور که باید پیش نمیرود؟» گویی در یک هزارتوی شیشهای گیر افتادهایم؛ دیوارها را میبینیم، آنها را لمس میکنیم و گاه حتی به آنها برخورد میکنیم، اما نمیدانیم این موانع از کجا آمدهاند. چگونه ساخته شدهاند، در ساخت آنها ما چقدر تاثیر داشتیم، عادات و رفتارهای ما پیوسته چه روابط و سرنوشتی را برای ما و اطرافیان ما رقم میزند. یا رفتارهای کوچک در ما چه امیدی را ناامید و چه ناامیدی را زنده میکنند؟
بسیاری از ما فکر میکنیم ناکامیها، شکستهای شغلی یا بنبستهای عاطفی، محصول «بدشانسی» یا «کمبود مهارت» هستند. اما اگر از روزنهی اجتماع نگاهی عمیقتر به هندسهی زندگیمان بیندازیم، به حقیقتی هولناک و در عین حال رهاییبخش برمیخوریم: «ما در انزوا شکست نمیخوریم؛ بلکه ما در شبکهی روابطمان فرسوده میشویم.» آن زمان که میدانیم مهارتی را در خود قرار است تقویت کنیم، کنار استاد یا اوستا کار میکنیم و گاهی خراب میکنیم و بعد از هر موفقیتی چشم به رفتار مربی میدوزیم که ما را تایید کند تا بتوانیم خویش را وارد مراحل بعدی کنیم. یک قدم به جلوتر برویم. یک انتخاب جدید کنیم.
این مقاله، دعوتی است برای دیدن پل گذار از یک «زیست منفعلانه» به یک «معماری فعالانه». ما قرار است از خودمان شروع کنیم، به الگوهایی که ناخودآگاه در ما کاشته شدهاند سرک بکشیم، و در نهایت بفهمیم که چرا «بودنی بودن»، نه یک شعار، بلکه تنها راه نجات انسان مدرن از سردرگمی است.
بودنی بودن به معنای یک حضور ارزشمند و ارزشآفرین.
بخش اول: سایههای موروث
چرا پیشروی برای ما دردناک است؟
بخش بزرگی از امروز ما، در «گذشته» ساخته شده است، بیآنکه ما تاثیری در آن داشته باشیم. حالا تصور کنید در حال اجرای یک نمایشنامهاید که نویسندهی اصلی آن را کاملا نمیشناسید، اما دیالوگهایش را حفظ هستید و بارها و بارها به ما گفتهاند چنین باشیم و چنان بگوییم، با رگ و ریشه آن دیالوگها را آموختهایم. این نویسنده، همان «محیطی» است که در آن رشد کردهایم. دوستان و اطرافیان و رسانه و فرهنگ و محله و داشتنها و نداشتنها، و به طور کلی، هر آنچه در بیرون از ماست.
ما الگوهای رفتاری، ترسها، مرزهای ذهنی و حتی تعریفمان از «موفقیت» را از والدین و اطرافیانمان وام گرفتهایم. این الگوها مانند کدهای نرمافزاری هستند که در عمق ناخودآگاه ما نصب شدهاند. مشکل اینجاست: وقتی میخواهیم در زندگی حرفهای یا شخصی خود «ارتقا» پیدا کنیم، این کدهای قدیمی با محیط جدید در تضاد قرار میگیرند. میبینیم چیزی که ما آن را دور میاندازیم برای دیگری موفقیتی بزرگ میشود و چیزی که دیگری از آن فراریست، همان آرزوی ما برای داشتنش است.
قرار نیست چیزی خوب و چیزی بد باشد، قرار است هر چیزی که هست مفیدتر بشود.
وقتی میخواهید از منطقهی امن خود خارج شوید، وقتی میخواهید «نه» بگویید یا مسیر شغلیتان را تغییر دهید، چرا دردی عمیق در سینه احساس میکنید؟
توجه کنید که این درد، ناشی از کمبود استعداد نیست؛ ناشی از این است که شما در حال «خیانت» به آن کدهای قدیمی هستید. محیط شما، شما را برای «بقا» و «آبروداری» تربیت کرده است، نه برای «خلق کردن» و «بودن موثر»؛ به تو آموختند «تلاش کن از دست ندهی»، و نه «کنجکاوی کن تا چیزی به دست بیاوری».
کنجکاوی، کشف، پیشروی، برای کسی که هنوز اسیر الگوهای موروثی است، به معنایی عمیق، از دست دادن امنیت است. به همین دلیل است که بسیاری از ما، «درجا زدنی ثابت و آشنا» را به «رشدی ناشناخته و غریب» ترجیح میدهیم. ما گاهی نمیدانیم که رنج ما، رنج بزرگ شدن نیست؛ بلکه رنج رها کردن نمایشنامهای است که دیگر به درد نقش امروز ما نمیخورد.
●●●○●●●
زنگ تفریح - خوانش را ادامه نده، کمی رها کن این قلاب پیوسته را. همیشه به گوش ما خواندهاند، یا شروع نکن یا تا پایانش ادامه بده!!!اما ادامه در اینجا افکار توست؛ کمی مرور کن گذشتهی این متن را و به خودت فرصت تعمق بده.
●●●○●●●
✅️ بخشهای دو و سه و چهار و خاتمه در ادامه مطلب