داغ مادران داغدار، چرا چرخه کشتار و اعدام فرزندان این سرزمین پایان ندارد؟

وحشت مرگ و اعدام فرزندان، تاریخی‌ترین ترومای جمعی مادران در جغرافیای خاورمیانه است؛ دردی عمیق که زایش و امید به آینده را به سوگی پیش‌رس تبدیل می‌کند. وقتی ساختارهای قدرت، بقای سیاسی خود را بر حذف فیزیکی، سرکوب خشن و داربست‌های چوبه‌دار استوار می‌سازند، زندگی معنای امن خود را از دست می‌دهد و زهدان مادر نه خاستگاه حیات، بلکه کارگاه تولید قربانی برای دستگاه وحشت تلقی می‌شود. چرخه بی‌پایان استبداد، ناتوانی در مهار بحران‌های اجتماعی و تحمیل سکوت اجباری، پیوند عاطفی نسل‌ها را به اضطرابی فلج‌کننده بدل کرده است. این متن کالبدشکافی ریشه‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی سرکوب سیستماتیک است؛ جایی که قانون، ابزار تسویه حساب با نسل مطالبه‌گر می‌شود و سوگ ملی راهی جز انفجار دوباره خشم باقی نمی‌گذارد.

💥ادامه هم داره

سروده‌ای که خوانده شد، بازتاب مرثیه‌ای کهن در پهنه تمدنی ایران و شرق است؛ روایتی از زوال عدالت و بازتولید اضطراب بقا که ریشه در مفهوم خشونت سازمان‌یافته دولتی دارد. میشل فوکو (Michel Foucault, 1975) در کتاب «مراقبت و تنبیه: زایش زندان» نشان می‌دهد که اعدام در ملا عام و نمایش مرگ بر فراز بام‌ها و میدان‌ها، ابزاری است که حاکمیت‌های استبدادی برای بازنمایی قدرت مطلق خود به کار می‌گیرند. در این الگو، تنبیه صرفا مجازات یک فرد نیست، بلکه آیینی آیینی‌شده برای بازتولید وحشت در ذهن جمعی است تا جامعه پیش از هر کنش اعتراضی، فلج و بی‌اراده شود. تبدیل «بند ناف» به «طناب دار» استعاره‌ای تکان‌دهنده از مصادره پیشاپیش حق زیستن یک نسل به دست سیستم‌هایی است که آینده را تهدیدی برای بقای خویش می‌پندارند.

از منظر روان‌شناسی اجتماعی و روان‌پزشکی ترومای جمعی، واکنشی که شاعر با توصیه به نازایی مادر تصویر می‌کند، بازنمایی مفهومی به نام «درماندگی آموخته‌شده حاد» است که مارتین سلیگمن (Martin Seligman, 1975) آن را بررسی کرده است. وقتی یک جامعه احساس کند خرد، عقلانیت و دادخواهی هیچ مسیری برای دگرگونی باز نمی‌کند و «مشتی صغیر مصلحت عام می‌کنند»، ناامیدی اگزیستانسیال بر ذهن توده سایه می‌افکند. این وضعیت در نظریه ترومای بین‌نسلی واصلیک ولکان (Vamık Volkan, 2001) توضیح داده می‌شود؛ جایی که سوگ ناتمام مادران از نسلی به نسل دیگر منتقل شده و اضطراب مرگ به بخش تفکیک‌ناپذیر حافظه ژنتیکی و فرهنگی یک ملت بدل می‌گردد. در چنین ساختاری، حتی تولد نوزاد که نماد غایی امید به آینده است، با هراس از سرنوشت محتوم قربانی‌شدن همراه می‌شود.

علاوه بر این، ساختار معنایی شعر پیوند میان پوچ‌گرایی دفاعی و فرسایش اخلاقی را آشکار می‌کند. وقتی خشونت ساختاری چنان گسترده می‌شود که «ناسزا سزا» جلوه می‌کند، زبان و مکالمه عقلانی جای خود را به خشم انفجاری می‌دهد. حاکمیتی که تمام کانال‌های گفتگوی اجتماعی، اعتراض مدنی و بازسازی دموکراتیک را مسدود می‌کند، جامعه را به مرحله‌ای می‌رساند که زیستن در آن ناممکن به نظر می‌رسد. با این حال، تاریخ جوامع گواه آن است که مرگ‌محوری هیچ‌گاه پایدار نمانده است؛ سرکوب گسترده اگرچه در کوتاه‌مدت خیابان را آرام می‌نمایاند، اما در عمق ناخودآگاه جمعی، بذرهای مقاومت و خشم مهارناپذیری را می‌کارد که سرانجام اراده ویرانگر طناب‌بافان را در هم خواهد شکست.

آیا تا کنون به بار روانی مادری فکر کرده‌اید که در این جغرافیا، هر بار فرزندش را به جامعه می‌سپارد، کابوس بازنگشتن او را در جانش مزه‌مزه می‌کند؟ آیا دیده‌اید که چگونه اعدام یک فرد، نه فقط یک جسم، بلکه تاروپود امنیت روانی صدها انسان در شبکه روابط او را برای دهه‌ها ویران می‌سازد؟

از شما سپاسگزارم که تا انتهای این واکاوی تلخ اما حیاتی همراه بودید. بررسی ابعاد روان‌شناختی و تاریخی سرکوب، شما را مجهز می‌سازد تا ترومای جمعی این سرزمین را فراتر از یک سوگواری منفعلانه بفهمید و مکانیسم‌های بازتولید وحشت را در بستر قدرت شناسایی کنید. مطالعه این مقاله این قدرت تحلیلی را به شما بخشید که رابطه میان خشونت ساختاری، سرکوب جوانان و تاثیر آن بر ناخودآگاه مادران را درک کرده و سوگ خود را به آگاهی عمیق تاریخی و پایداری در مسیر زندگی تبدیل نمایید.

● بنیامین نایب

🌻 در سرزمین بی‌پروا میتونیم راجع بهش بیشتر باهم صحبت کنیم و آگاهی جدید بسازیم، اگر اهل گپ و گفتگو هستی حتما کنارم باش.
توی تلگرام به آدرس RKLSLND یا لینک https://t.me/rklslnd

،؛،