راز پرچم گمشده، تقابل هویت باستان و اراده دستوری

محو شبانه نماد هویت جمعی و جایگزینی آن با نشانه‌ای دستوری، آغازگر افول مشارکت فرهنگی در تاریخ معاصر است. در یک سال مهم که ساختارهای حکومتی در حال دگرگونی بنیادین و تلاطم‌های سیاسی بودند، نشان رسمی کشور با طراحی صادق تبریزی شامل خورشید، ستاره‌ها و مشت‌های گره‌کرده به تصویب رسید. با این حال، با مداخله مقامات سیاسی وقت، این نشان جمع‌آوری و با طرح حمید ندیمی جایگزین شد. این جابه‌جایی شتاب‌زده نشان می‌دهد چگونه ناآگاهی عمومی از قدرت ناخودآگاه نمادها و نشانه‌شناسی بصری سبب شد جامعه، حذف ردپای هویت باستانی و تاریخی خود را بی‌اهمیت بپندارد و میدان طراحی معنا را تمام و کمال به اراده سیاسی واگذار کند.

💥ادامه هم داره

از دیدگاه نشانه‌شناسی فرهنگی و نظریه قدرت نمادین پیر بوردیو، نمادهای حاکم بر فضای بصری یک جامعه هرگز خطوطی خنثی نیستند، بلکه صورت‌بندی مشروعیت، تعلق جمعی و بازتولید ساختار سلطه به شمار می‌روند. بوردیو نشان می‌دهد که چگونه طبقه حاکم از طریق «خشونت نمادین»، معانی و نشانه‌های مورد نظر خود را به عنوان تنها حقیقت طبیعی به جامعه تحمیل می‌کند. در فرایند تغییر نشان رسمی در آن سال سرنوشت‌ساز، طرح صادق تبریزی با الهام از سنت‌های خوشنویسی، موتیف کهن خورشید ایرانی و فرم‌های مدرن طراحی شده بود و حتی در جریان داوری‌های اولیه، وزنه‌ای از اراده جمعی و تنوع فکری آن دوره را نمایندگی می‌کرد. اما این طرح به دلایل عقیدتی کنار گذاشته شد تا نشانی جایگزین شود که ریشه در یک قرائت انحصاری داشت.

رولان بارت در کتاب «اسطوره‌شناسی» بیان می‌کند که نمادها با دگرگون کردن تاریخ به طبیعت، کارکرد ایدئولوژیک پیدا می‌کنند؛ یعنی یک برساخته سیاسی خاص را به شکل حقیقتی ابدی و مقدس جا می‌زند. هنگامی که یک جامعه از سواد بصری، پیوند با اسطوره‌های تاریخی و فهم جایگاه نشانه‌ها محروم بماند، در برابر مهندسی دستوری فرهنگ مقاومتی نشان نمی‌دهد. مردم در آن برهه گمان می‌کردند تغییر یک علامت روی پرچم یا اسکناس، امری فرمی و اداری است، غافل از آنکه با این جابه‌جایی، حق تعیین ناخودآگاه بصری و میراث فرهنگی خود را به دستوری از بالا واگذار کرده‌اند. در جامعه‌ای که سیاست‌گذاری دستوری جایگزین پویایی طبیعی فرهنگ می‌شود، نمادهای چندهزارساله هویتی از جمله نمادهای نور و خورشید، به عنوان عناصری ناهمخوان زدوده می‌شوند تا جامعه دچار گسست حافظه جمعی گردد.

محمدعلی همایون کاتوزیان در نظریه «جامعه کلنگی» این گسست‌های مداوم را توضیح می‌دهد؛ جامعه‌ای که تاریخش به صورت مقطعی مدام تخریب و از نو ساخته می‌شود و انباشت فرهنگی در آن شکل نمی‌گیرد. با بی‌ارزش شمردن درک زیبایی‌شناختی و حذف اراده نهادهای فرهنگی مستقل به نفع تصمیم‌گیری‌های پشت درهای بسته، رابطه شهروند با پرچم و نشان ملی از یک علقه عاطفی به یک الزام هویتی رسمی تقلیل یافت. به این ترتیب، اصالت زیسته در هنر و نمادپردازی، جای خود را به مهندسی نشانه‌شناختی یک‌سویه داد؛ جایی که سرنوشت ادراک بصری یک ملت در مکالماتی کوتاه و فارغ از آرای طراحان، هنرمندان و حافظه تاریخی مردم رقم خورد.

بی‌تفاوتی نسبت به جزئیات بصری محیط، در طول دهه‌ها به حاکمیت اجازه داد تمام نشانه‌ها، معماری شهرها و سبک زندگی را به شکل دستوری تغییر دهد. حذف نمادهای ملی، پیامد ناآگاهی بصری جامعه است و هر جامعه‌ای که از معماری نشانه‌های هویتی خود غفلت کند، کنترل بر ساختار فرهنگ و زیست روزمره خویش را به تصمیم‌گیران پشت پرده واگذار خواهد کرد.