کنترلگر احساسی

این مقالکی بود که خیلی وقت پیش در وبلاگم گذاشته بودم و دیدم اینجا جاش خیلی خالیه...

اسم این مقاله رو گذاشتم «کنترلگر احساسی»، ولی در واقع داریم در مورد خودشیفته‌های بیمارگونه حرف می‌زنیم؛ کسایی که به هر قیمتی، با هر ترفند و روشی، می‌خوان حرفشون گوش داده بشه و همه قبولشون کنن. افرادی که تلاش میکنند تا جهان رو آنگونه که اونها دوست دارند نمایش دهند. افرادی که حتی میخواهند حقیقت رو با ترفندهای مختلف کارگردانی کنند.

اینا از ضرب و زور، درد، اجبار، قدرت، تهمت، دروغ، زیاده‌روی، شیدایی و هر تکنیک دیگه‌ای استفاده می‌کنن تا به هدفشون برسن. جز بیمارن خطرناک هستند، ولی توی جامعه اگر نشناسنشون، خیلی‌ها براشون دلسوزی می‌کنن. بخش بزرگی از احساسات جمع رو برای خودشون برمی‌دارن، کارایی که می‌خوان انجام بدن رو گردن بقیه می‌ندازن، هیچ‌وقت مسئولیت کامل رفتار و کاراشونو نمی‌پذیرن و همیشه یکی دیگه مقصره تو اتفاقات و نتایج بد. ولی اگه نتیجه خوب بشه، یهو همه چی عوض می‌شه؛ نگرش‌ها، نگاه‌ها، حرفای دوپهلو... و آخرش بهت می‌فهمونن که «من کار قشنگی کردم، اگه من نبودم خراب می‌شد، من درستش کردم، تو داشتی خرابش می‌کردی».

اینا وقتی یه سوال ساده می‌پرسی، با کلی حرف و ارتباط و درس زندگی حواست رو پرت میکنند و جواب نمی‌دن؛ همه چی رو به هم وصل می‌کنن. تو حرفاشون از ادب، نزاکت، قانون، ارزش تو و ارزش من حرف می‌زنن، ولی فقط تا جایی که ارزش خودشون حفظ بشه. جمله معروفشون هم شبیه اینه که «حرف بار داره، کلمه بار داره، حرف مهمه، باید اعتماد کنیم، من دروغ نمیگم، فلانی بود اونجا که من فلان حرف رو زدم، تاحالا دیدی من فلان کار بد رو بکنم، هر احمقی میدونه درستش چیه، تو خیلی قوی هستی ولی من درک میکنم یه جاهایی بشکنی، تو بهترینی ولی...، تو عالی هستی ولی...، من که نمیخوام مجبورت کنم ولی...، یعنی میگی من اشتباه کردم، همه من رو تنها گذاشتن، هیچکس منو نمیفهمه (و واقعا منظورشون همه و هیچ‌کس هست و فقط به عنوان یک کلمه‌ی احساسی استفاده نشده)» و خودشون از این منافع و کلمات به نفع خودشون استفاده می‌کنن. اگه حرفی هم بزنن تلاش میکنند که لابلای حرفای دیگه گم بشه، بعداً اگه چیزی شد می‌گن «من بهت گفتم، تو نفهمیدی». راحت دروغ می‌گن، هم مثبت و هم منفی رو میگن تو نمیفهمی واقعا کجای بازی ایستادن، این افراد اتفاقات رو فقط به نفع خودشون تعریف می‌کنن و جهان رو تو کلامشون هر جور که دلشون بخواد تغییر می‌دن – ولی فقط تو حرف و با حرف، و گاهی با گریه و ضعف و نمایش درد و دراماتیک بودن افراطی و واقعا میتونن جیگرت رو آتیش بزنن و دلت بسوزه، چون سالها فقط برای کنترل احساسات دیگران تلاش و تمرین کردند و هر روز هم دارن تمرین میکنن و قویتر میشن.

یعنی تو با کسی روبرو می‌شی که می‌خواد حقایق جهان رو اونجوری که خودش می‌خواد برات تعریف کنه و بهت اجازه نمی‌ده خودت مستقیم بری ببینی و بفهمی. همیشه انتظار دارن به حرفشون تکیه کنی، چیزی که اونا می‌گن رو بفهمی، کاری که می‌کنن رو باور کنی. اگه بخوای خودت تجربه کنی و مطمئن بشی، هزار تا تهمت و مسئله می‌ذارن وسط که بفهمی داری اشتباه می‌کنی، برداشتت از جهان غلطه، هر فهمی از محیط و اتفاقات اشتباهه – مگر اینکه اونا برات باز کنن و توضیح بدن. چیزی که اونا می‌گن باید قبول بشه، نه چیزی که واقعاً هست.

تو این وسط، برداشت تو، درک تو، خواسته‌هات، دردات، خوشی‌هات، نگرانی‌هات... هیچی مهم نیست. فقط وقتی مهمه که کاملاً با مسیر خودشیفته جور دربیاد.

کنترلگرای احساسی با عذاب وجدان دادن، تنها گذاشتن، آسیب‌پذیر نشون دادن خودشون و مخصوصا ضعیف بودن، زمان می‌گیرن و می‌خوان تو براشون باشی، حرفشونو بشنوی، وقتی اونا می‌خوان باشی و وقتی نمی‌خوان نباشی. چیزی که اونا می‌خوان رو بفهمی، چیزی که خودت فهمیدی مهم نیست. چیزی که اونا می‌بینن رو باید ببینی، چیزی که خودت می‌بینی مهم نیست. در نهایت این افراد با این اخلاقشون نتایج عمیقی توی جامعه می‌ذارن. اضطراب و نگرانی رو زیاد میکنن، جهان دروغینی رو در اطرافشون رشد میدن، حقایق همیشه سورئال تصویر میشه و اطرافیانشون رو از جهان واقعی دور نگه میدارن و حتی حاضرن همه رو فدای خودشون بکنن.

اگه بچه‌ای داشته باشن، اون بچه ترسو، بی‌هویت و نگران به دنیای واقعی پا میذاره و وارد جامعه می‌شه. همیشه می‌خواد بقیه رو از خودش راضی کنه، چون هیچ‌وقت پدرمادرش ازش راضی نبودن و تمام تلاشش در زندگی معطوف شده به تایید گرفتن. بچه هر کاری کرده یا بهش گفتن کلا اشتباهه یا فقط اشتباهاتش رو گرفتن، ناراحتی‌هاشو به روش آوردن... میشه گفت: در نهایت بچه‌ای که تو این محیط بزرگ شده نمی‌تونه جهان رو اونجوری که هست ببینه؛ باید اونجوری ببینه که اونا بهش می‌گفتن. چون اونا از همه چی ناراحت بودن، همه چی بد بوده، هیچی باب طبعشون نبوده، پس بچه‌شون هم هیچ‌وقت هیچی باب طبعش نیست. این فرزند در ناامیدی، رنج، خفقان، ترس و پنهان‌کاری عمیق زندگی می‌کنه.

گاهی نتیجش در افراد آسیب دیده چنین میشه که ترجیح می‌دن برای نیازهای اساسی‌شون هر راهی برن، جز راهی که به برخورد با آدمای کنترلگر منجر بشه یا کنترلگری رو یک رفتار عاشقانه میبینند و اگر دوست یا پارتنرشون کنترلشون نکنه فکر میکنن که دوسشون نداره. این افراد آسیب دیده معمولا نمی‌تونن به کسی نقد کنن، نظر بدن، یا به هیچ‌کس اعتماد کنن، حتی توی رابطه سالم وارد بشن و مرحله به مرحله اعتماد کنن. یا خیلی سریع با یه سری احساسات می‌رن تو رابطه‌ای به ظاهر عمیق و آسیب می‌بینن، یا حتی اگه اطمینان دیگری هم باشه اون رو نمی‌بینن و با ترس وارد میشن و شاید اصلاً وارد رابطه‌ی درست نشن. همیشه پر از تلاطم و چالش‌ان، جهان رو با ترس نگاه می‌کنن و هیچ‌وقت هدفی برای اجرا ندارن.

کسایی که با کنترلگرای احساسی بزرگ شدن، تمام تلاششون اینه که فقط اشتباه نکنن. هیچ هویت شخصی، نگاه درونی، امضای فردی ندارن. معمولا تلاشی برای خلق جهان جدید، نگاه هنری، نگاهی تازه و زیبایی شناسانه یا خلاقیتی در قدم به جلو و پیشروی ندارن. همه تلاششون این می‌شه که فقط به عقب نرن، فقط اشتباه نکنن، فقط بد نباشن – تو شرایطی که همیشه می‌خوان همه رو از خودشون راضی نگه دارن.

بدترین نتیجه‌ی جهان اینه: آدمایی که تمام تلاششون توی زندگی برای معنا دادن به خود و هویتشون اینه که اشتباه نکنن. فقط اشتباه نکنند! همین اشتباه نکردن و درجا زدن دوباره خودش می‌شه بدترین حس جهان. پس ما با آدمایی همراه می‌شیم که نه قدمی به جلو برمی‌دارن و نه تلاشی برای بهتر کردن، شخصیت‌هایی که فقط نگرانن به عقب برن یا اشتباه کنن – و باز همین ترسو بودنشونو بدترین چیز می‌دونن. به این فکر می‌کنند که کسی که این ترسو داره، بد و نامطمئنه.
اینجوری میشه که میفتن در دام یک چرخه‌ی شیطانی.
۱.میخوام کاری کنم - ۲.نکنه خراب کنم - ۳.من که قطعا خراب میکنم - ۴.اگر خراب کنم بهتره کاری نکنم - ۵.اگر کاری نکنم من بدم - ۶.اگر بدم پس خراب میکنم - ۷.اگر قراره خراب کنم بهتره کاری نکنم - ۱.ولی میخوام کاری کنم - ۲ - ۳ - ۴ - ۵ - ۶ - ۷ - ۱ - ۲ - ۳ - ۴ - ۵ - ۶ - ۷ - ۱ - ...

توی این مسیر با آدمایی روبرو می‌شیم که از خودشون ناامیدن، از خودشون متنفرن و 
برای ادامه دادن امیدی ندارن، برای بودن و موندن امنیت.
برای شروع کردن ترس دارن و برای بهتر شدن وحشت.

این آدما اگه همکارت باشن، دوستت یا توی رابطه‌ باهات، فقط امید رو ناامید می‌کنن؛ هم نسبت به خودشون، هم نسبت به خودت. همیشه نگرانن، هیچ‌وقت نیازی به قدم برداشتن برای همراهی نمی‌بینن و فقط تورو تا یه حدی می‌برن که ولشون نکنی، ولی همزمان نزدیک خودت هم ندونی. حتی این که یک حرف درست یا یک کار خوب رو از کسی ببینن مثل تیری در قلب خود میدونند و تمام تلاششون رو میکنن که به هر شکلی اون خوبی یا زیبایی رو نابود کنند یا با زشتی‌های دیگه مثل آویزون شدن و بیان زیاد درد و ناراحتی کردن و غر زدن، باعث میشن بترسی ازین که اتفاق خوبی بیفته یا کار خوبی بکنی. هر چیزی باید تاییدی بر وجود اونها باشه، دقت کن: هر زیبایی، زشت و ترسناک و وهم‌انگیز میشه اگر از سمت خودشیفته نباشه.

توی یه بی‌اطمینانیه سرد و گمراه‌کننده و بیمارگونه نگهت می‌دارن تا هیچ‌وقت ندونی کاری که می‌کنی درسته یا نه. هیچ‌وقت راهی برای بودن پیدا نمی‌کنی، همیشه یه سردرگمی عمیق داری. کسایی که با این افراد در ارتباطن، باید بدونن که هیچ‌وقت از حرفاشون، از فکراشون، از کاراشون، از هیچی مطمئن نمی‌شن. همیشه ازشون می‌شنوی «من از اول بهت گفتم، تو نفهمیدی». از یه جایی به بعد همیشه می‌ترسی، همیشه نگرانی، هیچ‌وقت در هیچ لحظه و در هیچ کاری اطمینان نداری، مطمئن نیستی که مسیری که می‌ری ذره‌ای زیبایی توش باشه؛ که اگر هم باشه باید بترسی! تشویق‌های بیمارگونه‌شون هم وقتیه که کارت به نفعشون و تاییدشون باشه؛ اون موقع ازت خوششون میاد، وقتی که حرفشونو گوش می‌دی. همه درسای زندگی و نصیحتاشون هم تو همین مسیره که حرفشونو قبول کنی و بدونی هر چیزی غیر از خودشون بد و کثیفه؛ حتی دیگه از یه جایی دلت نمیخواد کار خوبی هم دیدی بهش اشاره کنی، چون میدونی سوراخت میکنه.
بدترین جاش اینجاست که حتی اگر حرفشون رو هم گوش بدی یه جایی میرسه، بهت میندازن که، تو اگر عقل داشتی نباید حرفم رو گوش میدادی!😐 والا!

کنترلگرای احساسی جایی برای قبول کردن بقیه ندارن، اجازه ورود هم به بقیه نمی‌دن. همیشه می‌خوان وسط باشن و هیچ‌وقت نمی‌ذارن کسی امتیازی بگیره. هدفشون یه چیزه: اگه جهانو اونجوری که من می‌گم و نشون می‌دم ببینی، آدم خوبی هستی؛ اگه اونجوری که خودت درک میکنی ببینی، مزخرف‌ترین آدم دنیایی و هیچوقت قرار نیست بهت امنیت بدن.

هرچند اعتماد برای این کنترلگرا و خودشیفته‌ها یه چیز مزخرف و غیرقابل قبوله. به هیچ‌کس اعتماد ندارن، حتی به خودشون، و این بی‌اعتمادی رو به تو هم می‌دن. ازت انتظار دارن به هیچ‌کس جز خودشون اعتماد نکنی، حتی اگه خودشون اشتباه کنن، بازم به اشتباه‌شون اعتماد کنی و قبول کنی که حقشون بوده، باید اینجوری می‌شد. از خطا و اشتباه زیبایی می‌سازه و خودشون هستند که زیبایی رو از توش درمی‌آرن، بهت نشون می‌دن و سعی می‌کنن ثابت کنن آگاهانه و صادقانه اشتباه کردن؛ شاید ازشون بشنوی که: این اشتباه نبود، یه برنامه‌ریزی برای موفقیت بود و باید اینجوری می‌شد.

چیزی که تو برخورد با اینا می‌بینیم، یه ناامنی و ناامیدی بزرگه. معمولا تحت هیچ شرایطی نمی‌تونی به یه جمله، یه حرف، یه عمل یا حتی یه موقعیت کوچیک اعتماد کنی، چون جهان باید دقیقاً اونجوری باشه که در اون لحظه اونا می‌گن. بسته به شدت بی‌شعوریشون، معلوم می‌شه جهان چقدر باید به حرف اونا پیش بره.

دلم میخواد باز هم بگم: بهت اعتماد نمی‌دن، امنیت نداری، اطمینان نداری، صداقت نمی‌بینی، ولی یه حس ضعف می‌بینی که می‌تونی ازش حمایت کنی. خودشونو ضعیف نشون می‌دن، دردشونو بهت بزرگ نشون می‌دن، هرجا به نفعشون باشه و تقصیر از دوششون برداشته بشه، ضعیف‌ترین شکل ممکن رو بهت نشون می‌دن و ثابت می‌کنن «من آدم خوبیم، جهان با من بد کرد». تو بین این آدما هیچ‌وقت ذره‌ای امنیت احساس نمی‌کنی؛ همیشه فکر می‌کنی یه جایی از مسیر اشتباهه، همیشه احساس می‌کنی مشکل از توئه، همیشه فکر می‌کنی آدم اشتباهی هستی.

اگه اینا تو زندگی خصوصیت باشن مثل پدر یا مادر، آسیب روانی جدی می‌بینی و تو روابط اجتماعی، کار، فکرات و حتی در درکت از جهان مشکل پیدا می‌کنی. اما اگه دوست یا اطرافیانت باشن و تأثیر مستقیم نداشته باشن، همیشه تو خطر بالقوه‌ای: جهان اشتباهه مگر اونجوری که اونا می‌گن. همیشه تو اشتباهی، همیشه تقصیرا گردن توئه. حتی گاهی سال‌ها تلاش می‌کنن اعتماد به نفستو بگیرن، اطمینانت رو از بین ببرن، تا هیچ‌وقت به هیچ لحظه زندگیت مطمئن نباشی و همیشه توی ترس زندگی کنی که «نکنه اشتباه کنم، نکنه آدم اشتباهی باشم، نکنه بد باشم، نکنه من بدم😔».

امیدوارم کنار این خودشیفته‌ها و کنترلگرای احساسی ، آدمایی رو پیدا کنیم که بدون قضاوت و آسیب، نگاه واقعی و معمولیه خودمون به جهان رو هم باهم به اشتراک بذاریم، با هم به جهان فکر کنیم، بدون مچ‌گیری. روی حرفا، کلمات، ادبیات، فکرا و توانایی‌ها تمرکز کنیم، جهانو دوباره ببینیم، با هم زندگی کنیم و بیشتر احساس کنیم کنار هم مفیدیم؛ از همدیگه بیاموزیم، واقعیت رو ببینیم و لذت ببریم.